صفر
نوشته شده: ژانویه 20, 2012 دستهبندی شده در: همهی نوشتهها, روزانه | Tags: لباس, مبدا, مختصات, آدم, رود, زمان, صفر, عمر, عطر دیدگاهی بگذارید »رود،
از من میگذرد
عطر،
از لباس من میپرد
زمان،
از عمر من جاری میشود
و آدمها،
از من میروند؛
مبدأ عالمام
صفر مختصاتام .
حق با که بود؟
نوشته شده: ژانویه 9, 2012 دستهبندی شده در: همهی نوشتهها, روزانه, شعر | Tags: لبخند, مشت, کمر, حق, دست, عمر ۱ دیدگاه »آنچه بر سر ما آمد
حق نبود،
یا حتا آنچه کمرمان را شکست،
حق ما
آن خط عمر ِطولانیای بود
که بر کف دست و در درون مشتی پنهان داشتیم
و دست که به دست میچسباندیم
لبخندی بود به درازای یک عمر .
رود به دریا میریزد، دریا در خود
نوشته شده: نوامبر 29, 2011 دستهبندی شده در: همهی نوشتهها, شعر | Tags: لالایی, دریا, رود, سینه, ساعت, صدف 2 دیدگاه »صدف،
صدای دریا در خود دارد
من صدای تو
سر به سینهام بگذار
تا صدایات را تکرار کنم
و آنقدر لالایی بخوانم
که ساعتها هم خوابشان ببرد .
در میان سکوت و چای عصرگاهی
نوشته شده: نوامبر 14, 2011 دستهبندی شده در: همهی نوشتهها, شعر | Tags: آشیانه, دست, شانه دیدگاهی بگذارید »پرندهای به آشیانه بازگشت،
دستانت
به شانههایم .
جشن تولدی در مایریلند پارک
نوشته شده: نوامبر 10, 2011 دستهبندی شده در: همهی نوشتهها, روزانه 2 دیدگاه »کوتاه میکنم، امروز – یازدهم نوامبر – چندمین میلاد ِ این وبلاگه، جایی که چیز خاصی به دست شما نمیدهد جز کمی احساس مشترک، گاهی.
این روزها با خودم تکرار میکنم که به نواختن سیلی، ترانه نمیسازند.
کم بنویسیم و از غم کمتر بگوییم، همین .
بینام
نوشته شده: نوامبر 8, 2011 دستهبندی شده در: همهی نوشتهها, روزانه, شعر | Tags: برف دیدگاهی بگذارید »به دست نیامده
از دست میروی
و این طبیعت توست
چون برفدانه .

