ما و شاید شما
ما دست یکدیگر میگیریم و شما دستگیر میکنید ،
ما پا به پا میرویم و شما به پای دیگری میافتید .
خدایا ،
نترس ،
با گلولهی برفی کسی را تیرباران نمیکنند .
فکر پابرهنهها رو میکنه…
ببار ای شیرین، بر سیاهی این شهر
روبانی سیاه
به گوشهی لبخندم بزن ،
من زندانی قابی از زندگیام !
سلام . ممنون از راهنماییتون . اغلب مواقع تو آبه !
بگو ،
در کدام سوی زمین
هفتهها با یک استکان چای
از دستان تو شروع میشود ؟
خیلی زیباست!
پیری یعنی زمانی که فاصلهی رد پاهـایت اندک شود ، چه از ناتوانی و چه از سنـگیـنی غمی که در سینه داری !
بالاخره مشکل زبون حل شده یا نه
amin 5:29 ب.ظ در فوریه 5, 2010 پیوند پایدار |
بله، اینطوریاست