صورت تو، نقشی از نفرت من است

صلیب ِ به سینه
داد می‌زنه [که]
جسدی این تو نفس نفس می‌زنه؛

من به اشک‌ام دل می‌بندم
وُ
تو فکر روزی‌ام که:
گردن هر تیری بندی آویزون‌ه
سری تاب می‌خوره،
سری که امروز
جدای از تن‌اش می‌ارزه،
روزی که سینه‌ی خاک
از خون تو سیراب‌ه
که دهان تو
از صدای خاک پره
که تیک‌تاک ِ ساعت
سکوت قلب‌ات رو نعره می‌زنه؛

یه روز
جای خالی این گلوله
با سر تو پر می‌شه
خشاب این نفرت
از مرگ تو پر می‌شه

من به اشک تو می‌خندم
تن‌ات رو به تاریخ می‌بندم
بندبندت رو از هم می‌درم
نقش قالی از تار و پودت می‌زنم؛

درد اگه تلخ بود
انتقام از تو شیرین‌ه،

مسیح رو هم سر می‌برم
اگه دوباره بخواد
جون به تو بده .

 

 

 

Advertisements

هیچ

ام‌شب،

آسمان،

یک ستاره بیش‌تر دارد .

* برای مادربزرگ


اشک

آب،
از چشمان مادر می‌چکد،
از گونه‌هایش بخار می‌شود،
ابرِ غصه‌ای می‌شود در فضای این چهار دیواری،
و

بر سر ما آوار می‌شود .


پوست کندن

کاش
جای این میوه
تو بر میزم بودی؛

چاقو زیر پوست‌ات می‌انداختم،
پوست‌ات را می‌کندم
و
گل رزی می‌ساختم برای جشن انتقام‌ام؛

تکه‌تکه‌ات که کردم
گوشت‌ات را به دندان می‌گرفتم
و خوب مزه‌ی خون را به زبان‌ام یاد می‌دادم؛

انگشت بر درد نمی‌گذارم
به خشم‌ام سیلی می‌زنم .


حق با که بود؟

آنچه بر سر ما آمد
حق نبود،
یا حتا آنچه کمرمان را شکست،
حق ما
آن خط عمر ِطولانی‌ای بود
که بر کف دست و در درون مشتی پنهان داشتیم
و دست که به دست می‌چسباندیم
لبخندی بود به درازای یک عمر .


رود به دریا می‌ریزد، دریا در خود

صدف،
صدای دریا در خود دارد
من صدای تو
سر به سینه‌ام بگذار
تا صدای‌ات را تکرار کنم
و آنقدر لالایی بخوانم
که ساعت‌ها هم خواب‌شان ببرد .


در میان سکوت و چای عصرگاهی

پرنده‌ای به آشیانه بازگشت،

دستانت

به شانه‌هایم .