صفر

رود،
از من می‌گذرد
عطر،
از لباس من می‌پرد
زمان،
از عمر من جاری می‌شود
و آدم‌ها،
از من می‌روند؛

مبدأ عالم‌ام
صفر مختصات‌ام .


حق با که بود؟

آنچه بر سر ما آمد
حق نبود،
یا حتا آنچه کمرمان را شکست،
حق ما
آن خط عمر ِطولانی‌ای بود
که بر کف دست و در درون مشتی پنهان داشتیم
و دست که به دست می‌چسباندیم
لبخندی بود به درازای یک عمر .


رود به دریا می‌ریزد، دریا در خود

صدف،
صدای دریا در خود دارد
من صدای تو
سر به سینه‌ام بگذار
تا صدای‌ات را تکرار کنم
و آنقدر لالایی بخوانم
که ساعت‌ها هم خواب‌شان ببرد .


در میان سکوت و چای عصرگاهی

پرنده‌ای به آشیانه بازگشت،

دستانت

به شانه‌هایم .


جشن تولدی در مایری‌لند پارک

کوتاه می‌کنم، امروز – یازدهم نوامبر – چندمین میلاد ِ این وبلاگ‌ه، جایی که چیز خاصی به دست شما نمی‌دهد جز کمی احساس مشترک، گاهی.
این روزها با خودم تکرار می‌کنم که به نواختن سیلی، ترانه نمی‌سازند.
کم بنویسیم و از غم کم‌تر بگوییم، همین .


بی‌نام

به دست نیامده

از دست می‌روی

و این طبیعت توست

چون برف‌دانه .