اشک

آب،
از چشمان مادر می‌چکد،
از گونه‌هایش بخار می‌شود،
ابرِ غصه‌ای می‌شود در فضای این چهار دیواری،
و

بر سر ما آوار می‌شود .


وقتی که ابرها سیاه پوشیدند

کتاب‌های تاریخ دروغ می‌گویند

آسمان بیهوده این چنین نمی‌گرید،

ابرها بیش از چشمان آدمیان دیده‌اند .

 


24 – 3 – 89

می‌خواهم فراموش کنم
زبان مادری را
تا هر آوا نغمه‌ای دلنشین شود،

می‌خواهم فراموش کنم
نوشتن را
تا هر کلمه ابری شود در انتظار تخیل کودکانه‌ی چشمانم،

می‌خواهم فراموش کنم
دستبند را بر دستان مجرم می‌زنند
نه بر فکر مردم،

می‌خواهم فراموش کنم
عشق را
تا هر زنی گلی باشد بی‌نیاز به چیدن،

می‌خواهم فراموش کنم
چراغ‌ها فقط چراغ‌ند
نه ستارگان زمینی،

بگذار فراموش کنم …