صورت تو، نقشی از نفرت من است

صلیب ِ به سینه
داد می‌زنه [که]
جسدی این تو نفس نفس می‌زنه؛

من به اشک‌ام دل می‌بندم
وُ
تو فکر روزی‌ام که:
گردن هر تیری بندی آویزون‌ه
سری تاب می‌خوره،
سری که امروز
جدای از تن‌اش می‌ارزه،
روزی که سینه‌ی خاک
از خون تو سیراب‌ه
که دهان تو
از صدای خاک پره
که تیک‌تاک ِ ساعت
سکوت قلب‌ات رو نعره می‌زنه؛

یه روز
جای خالی این گلوله
با سر تو پر می‌شه
خشاب این نفرت
از مرگ تو پر می‌شه

من به اشک تو می‌خندم
تن‌ات رو به تاریخ می‌بندم
بندبندت رو از هم می‌درم
نقش قالی از تار و پودت می‌زنم؛

درد اگه تلخ بود
انتقام از تو شیرین‌ه،

مسیح رو هم سر می‌برم
اگه دوباره بخواد
جون به تو بده .

 

 

 


پاییز

از آسمان اینجا
جای برگ،
مرگ می‌ریزد .


تولد تا مرگ

نمی‌توانی کتاب بخوانی و فقط به عکس‌ها زل می‌زنی ،
کتاب‌هایت جلدهای رنگارنگ و درست مثل خودت خند‌های کارتونی دارد ،
جلد مشمایی تن کتاب‌ات می‌کنی ،
روزنامه جلد مشترک همه‌ی کتابخانه‌ات می‌شود ،
دیگر نمی‌توانی کتاب بخوانی .